زندگی برای چه؟

رژیم چنج

آیا ما حقیقتاً رژیم چنج می‌خواهیم؟

سؤال بزرگی که کسی جرأت پرسیدن آن را ندارد.

ولی من می‌خواهم اینجا به آن بپردازم. مسئله این نیست که پاسخی دارم یا نه! امّا به نظر می‌رسد کسی باید برای شفاف‌سازی موضوع کاری بکند.
و البته مسئله این نیست که سیاست‌های "پشت پرده" چه می‌خواهند یا چه می‌کنند. مسئله این است که در ذهن مردم عادی چه می‌گذرد. تصوّر آن‌ها از دنیای بیرون و اتفاقاتی که دارد می‌افتد چیست؟

بنابراین دوباره می‌پرسم: آیا مردم رژیم چنج می‌خواهند؟
پاسخ: بله! خیلی هم زیاد.

سؤال بعدی: آیا این مردم حاضرند هزینه‌ی این تغییر را بپردازند؟ به عبارت دیگر آیا حاضرند برای این تغییر از سرمایه و دارایی خود هزینه‌ی بیشتری بدهند تا این کار به سر سرانجام برسد؟
پاسخ: خیر!

بد شد که! 😞
پس چه کنیم؟ کجا بریم چه کار کنیم؟ (آهنگین بخوانید)
جواب: باید بفهمید مردم چه می‌خواهند. باید به اینکه از لحاظ ذهنی در چه وضعیتی هستند احترام بگذارید. باید بفهمید که حقیقتاً آنچه می‌خواهند در چه محدوده‌ایست.
به عنوان مثال خیلی از دارایی‌ها در زمان شاه به صورت مجانی در اختیار مردم قرار داشت. امّا مردم چون فکر می‌کردند ارزش چندانی ندارد به راحتی و آهسته آهسته وجود آن‌ها را به فراموشی سپردند و ج.ا. هم از این فرصت استفاده کرد. در تلوزیون و رسانه‌های مختلف در زمان انقلاب و پس از آن عدّه‌ای هیاهو به پا کردند...
"مردم به پا شید! دارند جان و مال و ناموس شما را می‌برند!"
ولی خبری نشد که نشد. گویی مردم در یک قرارداد پنهان و زیرزمینی با حکومت بودند و با اولویت‌ دادن به چیزهایی که آن را رفاه واقعی می‌دانستند، بقیه‌ی چیزها را معامله می‌کردند.
و دقیقاً همین شد. در طول سال‌ها کلی از دارایی‌های این کشور بدون سؤال و جواب به باد رفت.

بنابراین مهم است که بدانید در سر مردم چه می‌گذرد.
من از مادر خودم مثال می‌زنم. برای قتل عام ۱۸-۱۹ دی روی رختخوابش نشسته بود، در گوشی تماشا می‌کرد و گریه می‌کرد! من حتی گریه هم نکردم با اینکه بسیار مدّعی هستم.
رفتن جان‌ها را او بیشتر از من حس کرد، ولی هنوز هم معتقد است که در این کشور نمی‌شود که نمی‌شود!!
پس چیزی اینجا وجود دارد که ما درست نمی‌فهمیم.
چیزی که فراتر از حد حال و روز ماست. قراردادهایی پنهان بین ج.ا. و مردم نسل انقلاب ۵۷ وجود دارد که ما از آن بی‌خبریم.

بگذار مثال دیگری بزنم. من برای اصلاح موی سرم در ایران نزد یک سلمانی می‌رفتم که در تبریز ريیس سندیکا بود. به مسائل مختلف رسیدگی می‌کرد. هزینه‌ای که برای اصلاح موی سر من می‌گرفت انصافا خیلی کم بود و کارش هم درست بود. همیشه با آدم‌ها حرف می‌زد. سعی می‌کرد دلداری بدهد.
یکبار برای آزمایش چند نکته در مورد شاه گفتم. به او گفتم: برای نسل شما عجیب نبود که شاه مملکت را در تمام دنیا مثل یک تبه‌کار بین المللی تحت تعقیب قرار داده بودند و هیچکس هیچ حرفی نمی‌زد؟
دیدم خیلی زود به طرفداری از من پرداخت.
این آدم گرایش کومونیستی داشت. در ج.ا. رئیس سندیکا بود. یعنی روابط عمومی خوبی داشت و به مردم و وضعیت آن‌ها اهمیت می‌داد. چیزی که در ذهن او خواندم این بود که برای هیچ کدام از مسائل سیاسی ارزش و اهمیتی قائل نبود. یعنی به کلّی از سیاست ناامید بود و وظیفه‌ی خود می‌دانست که هوای آدم‌ها را نگاه داد.
برای پرسش من جوابی نداشت و فقط دلداری می‌داد.
آنجا بود که فهمیدم تمام بازی سیاست رنگ و بوی خودش را از دست داده. برای هیچ کدام از این آدم‌ها دیگر سیاست مهم نیست. شاید بشود گفت برای کمتر کسی در خاورمیانه سیاست حائز اهمیّت است.
این وضعیت کنونی ایران است. مسئله دیگر سیاست نیست، بلکه از طریق سیاست آیا منافع من در این زندگی بیشتر تأمین می‌شود؟ رفاه من تأمین میشود؟

برای همین هم سخنان نماینده‌ی آمریکا در خاورمیانه (تام باراک) مرا تکان داد. حرف‌های او نشان از یک تغییر بسیار بزرگ در سیاستگذاری آمریکا در خاورمیانه می‌داد.
در یک اعلام موضع گفته بود که در خاورمیانه سیاست حکم رانی نمی‌کند. مردم به سیاست به شکل یک ابزار برای تأمین منافع خانواده و قبیله نگاه می‌کنند.

اگر همه‌ی این‌ها را در نظر بگیریم، به یک دیدگاه بزرگتر و محافظه‌کارانه (بالاخص بعد از کرونا) می‌رسیم که مسئله‌ی رفاه فردی و اجتماعی مرکز ثقل آن است.
به نظر من مردم ایران به رژیم چنج فکر می‌کنند، امّا فقط در مسیر تأمین رفاه و بهبود زندگی خود.
برای همین وقتی به آن‌ها می‌گویی رژیم چنج، هیچ واکنش مشخصی در آن‌ها مشاهده نمی‌کنی.
مسئله این نیست که نمی‌خواهند. مسئله این است که بازی‌های پیشین سیاست در خاورمیانه معیار آن‌ها در تصمیم‌گیری است. آن‌ها دیده‌اند که در تغییرات قبلی چه بلایی بر سرشان آمده.
نمی‌خواهند دوباره قربانی تغییرات شدید شوند و در نهایت یک نفر دیگر بیاید و بر سرشان کلاه بگذارد و کل مجموعه‌ی سیاسی را بالا بکشد.

منتهی مسئله‌ی بسیار بزرگی در اینجا غایب است. مسئله‌ای که تقریباً همه از گفتن آن اکراه می‌کنند.
––> ابزار سیاسی-اجتماعی در دست مردم بسیار ضعیف است.
آن‌ها سواد و به اصطلاح زور سیاسی چندانی ندارند. یعنی "بلد نیستند چکار کنند."
نمی‌دانند تأثیر هر حرکت آن‌ها در آینده چه خواهد بود. انقلاب ۵۷ زخم بدی بر پیکره‌ی آنها زده است.
نمی‌دانند اگر بر فرض مثال با ندای جاوید شاه بیایند و حمایت کنند، در تحول بعدی چه خواهد شد. شاید اصلاً شاه را بازیچه کرده‌اند تا از او هزینه کنند و بعد هم سر او را زیر آب کنند و کشور را دچار یک دیکتاتوری نظامی دیگر بکنند؟ (فرض دور از ذهن، امّا برای ایجاد ترس کافی است.)

مردمی که دستگاه سیاسی-اجتماعی آن‌ها تا این میزان تضعیف شده و دستگاه حکومتی که هر بار بازی میریزد تا به مردم بفهماند --> نمی‌فهمید!، از این مردم انتظار بی‌جایی برای اینهمه جانفشانی دارید.

امّا این به معنی موافقت با وضع موجود یا ابراز هماهنگی با نظام ج.ا. و باورهای مذهبی او نیست.

مردم حقیقتاً تغییر می‌خواهند. و حتّی یک رأی قابل ملاحظه‌ی مثبتی هم (حتی در نهان) نسبت به پهلوی دارند. امّا بر خلاف تبلیغات شدید ج.ا. و یا اپوزسیون، آن علاقه و شیفتگی نسبت به او در سطحی که تصویر می‌شود نیست.
بیشتر مردم تصویر شاه را با رفاه زمان شاه پیوند زده‌اند، چون بزرگترین ناداشته یا خطای تاریخی آن‌ها را یادآوری می‌کند.
چیزهایی که داشتند و مثل کودک بی‌تجربه از دست دادند.

در این بین مسئولیت ما چیست؟ مسئولیت ما (اگر حقیقتاً به وضعیت اهمیت می‌دادیم) این بود که جای خالی را پر کنیم. جای خالی بین افراد حکومتی که جز برای منافع خود و البته برای حفظ ساختار نظام تلاش نمی‌کنند،
و مردمی که در یک وضعیت بیگانه نسبت به خود قرار دارند و دیگر نمی‌دانند راه درست کدام است.
بله! من ادعا می‌کنم مردم گیج شده‌اند.

نسلی آمده که خیلی جلوتر از آن‌ها حرف می‌زند و فکر می‌کند، امّا آنقدر به آن‌ها اعتماد ندارند که تمام بازی را به دست آن‌ها بسپارند. علّتش هم سیاست خود جمهوری اسلامی است که این نسل را از شمال و جنوب و شرق و غرب بدنام کرده. منتهی نمی‌دانست که بدنام کردن نسل آتی به تمامی، چه بلایی بر سرش و البته بر سر ایران خواهد آورد.

ما اگر حقیقتاً می‌خواستیم کاری بکنیم، (در واقع کاری که من تلاش می‌کردم بکنم) این است که این جای خالی را پر کنیم. ––> کسانی که حرف می‌زنند و می‌دانند چه می‌گویند و البته در منافع، شریک ساختار نظام فعلی نیستند.
و البته ساختار نظام می‌گویم، چون مرزهای جمهوری اسلامی بسیار فراتر از دستگاه سیاسی است و تا داخل مغز بسیاری از دوستان و فک و فامیل شما هم می‌رسد. بدون اسلام حتی!

بنابراین باید مراقب باشید. تفکّر انتحاری و خودتخریبی این نظام فقط در مرزهای جغرافیایی و در میدان جنگ نیست بلکه در بخش صلح‌آمیز و بین آشنایان شما هم حاضر است و قربانی می‌گیرد.

امّا وظیفه‌ی تاریخی ما پر کردن این خلاء است.
ما باید به عنوان بافر و کاتالیزور این تغییر عمل کنیم. من حتّی معتقدم بیشتر از خیابان به ما در این بخش نیاز دارند. ما باید تلاش کنیم تا به مردم بفهمانی رژیم‌چنج و تغییری که گفته می‌شود به چه شکل است.
به نظر من رژیم‌چنج اساطیری که همه در ذهن خود پرورده بودند تاریخ انقضای آن گذشته است.
رژیم چنج دیگری در کار است. رژیم چنجی که هنوز رضا پهلوی بزرگترین چهره‌ی آن است، امّا بازگشتی به دوران شاه و بزرگی و شکوه آن دوره در کار نخواهد بود.

بازگشت به آینده، بازگشت به مدرنیته و سکولاریسم چرا. در واقع اگر امروز کشوری بخواهد دچار تحول شود، در نهایت باید به این سمت برود. در واقع برگ برنده‌ی ما این است.
امّا به نظرم تصاویر ذهنی افراد ناسازگار با حقیقت روی زمین است.

می‌گویید چطور همه را به داخل بازی بکشیم؟
تصویر را اصلاح کنید.

مردم در یک بازی استیصال مطلق گرفتارند. این مردم حقیقتاً دیگر از مردم بودن خود نیز پشیمان هستند.
دارید کاری می‌کنید که در داخل مرزهای ایران چیزی به نام مردم باقی نماند.

شما یا می‌پذیرید که به صورت استراتژیک و ساختاری دچار خطا هستید، یا ایران ویران می‌شود و دیگر چیزی از آن برای آینده باقی نخواهد ماند.

قبل از اتفاقات سال ۸۸ خوابی دیدم. دیدم که یک موج بزرگ و ترسناک سبز می‌آید. بعد خرتوم‌هایی از آسمان به پایین می‌آیند و این خرتوم‌ها سال‌ها تمام منابع زیرزمینی ما را می‌مکند و می‌برند. در پایان هم باد شدیدی می‌وزد و با ترکیدن تمام پنجره‌ها به پایان می‌رسد و سرانجام شرّ «قرمز وسوسه‌گر» از سر ما باز می‌شود.

از آن روز تا به امروز این خواب سمبلیک همچنان در حال اتفاق افتادن است.
سمبلیک می‌گویم و ممکن است برای بعضی‌ها از واقعیت‌ هم شفاف‌تر به نظر برسد.

مراقب باشید دارید چکار می‌کنید. هست و نیست ما دست شماست و شما مستانه دارید همه را پای قمار آخر می‌بازید!

این فداکاری نیست و خریت است.

در مورد رضا پهلوی هم یک چیز را باید بگویم.
جناب پهلوی عزیز... از الان دارند در مغز ملّت اینطور می‌کارند که رضا پهلوی خودش دستش با جمهوری اسلامی یکی است.
این بدترین و بزرگترین ضربه به اعتبار پهلوی است که می‌شود وارد کرد.
رفتارهای شما در این روزها بسیار مهم است.
هر چه از پشت پرده و جلوی پرده و هر چه می‌دانید را بیایید صادقانه به همه بگویید. نگه داشتن اطلاعاتی که بعداً مشخص خواهد شد می‌دانستید، شما را از اعتبار سیاسی به طور کامل ساقط خواهد کرد.
یک عمر به پدر شما گفتند نوکر آمریکا.
شما را ۲ روزه از پا در می‌آورند.

بیایید و شفاف با همه حرف بزنید. اگر مخاطب خود را از دست بدهید، پایان ماجراست.

–––