یار کشتی
سرنگون کردن جمهوری اسلامی! واو! عجب دستاورد بزرگی!!
-- ما با چه کسی در جنگیم؟ جمهوری اسلامی چه کسی است؟ چه مناسبت و نزدیکی با خود ما دارد؟
آنچه میخواهم بگویم این است که چرا و چطور این نظام عقیدتی که خون همه را هر روز به جوش میآورد هنوز بر جا مانده و هر روز از مردمی که ادعا میکنند منادیان حقوق بشر و آزادی هستند کم میشود؟
سؤال بعدی اینکه آیا اصلاً کسی برای تغییر در ایران هیچ برنامهای دارد؟ یا ضرورت آن نیز از طریق مدیا به مردم خورانده شده و مثل غذایی با طبخ ناجور بالا آورده خواهد شد؟
به نظر من جواب این سؤال مشخص است. کافی است به خروجی تمام برهم کنشهای موجود نگاه کنید. آیا شما یک تمایل همه گیر در بین مردم میبینید که بگویند: «بله! ضرورت تغییر بسیار بالاست. همهی ما به این اعتراف داریم. اصلاً همین امروز باید اتفاق بیافتد.»
آیا چنین چیزی مشاهده میکنید؟
نه!
و دقیقاً هم به این علّت آن تغییر معنادار در افق سیاسی ایران در شرایط عادی موجود نیست.
چیزی وجود دارد به نام فضای ابهام اجتماعی. یک فضای غباری نامعلوم که ایدههای درست در دهههای مختلف از طریق رسانهها به این فضا تزریق شده. این فضای ابهام آمیز عمومی همان فضایی است که سیاست از آن تغذیه میکند.
حالا این فضا چیست؟
مجموعهای از تمام کارهای درست که همهی مردم جهان بر سر درست بودن و لازم الاجرا بودن آن توافق دارند، امّا عدّهی بسیار اندکی و به صورت پراکنده حاضر به پرداخت هزینه برای برقرار کردن آن کار درست هستند. در واقع این افراد هم به دلیل وزن اجتماعی و نگرش عمومی و تلههای فرهنگی مختلف قادر به بروز خواستهی خود در این زمینه نیستند.
مشکل این است که ذهنهای ایدهآلگرا سالهای سال با این درستهای موجود در فضای غباری ذهن جمعی درگیر میشوند. افسرده میشوند. تلاشهایی ناکام برای تغییر میکنند و سپس پا پس میکشند، یا به سراغ روشهای دیگر مثل اقتصاد برای گسترش قلمرو خود و اعمال محدودتر آن میروند.
چیزی که نباید فراموش کنیم این است که این «مجموعهی کارهای درست» با نیّت درست و در دورهای طراحی شده بود که انسانها درک محدودتری نسبت به توانایی رسانه داشتند. در واقع بر اساس پیشفرض محدودیّت دسترسی و اثر کم بر ذهن مخاطب طراحی شده بودند.
امروز و پس از گسترش دیوانهوار رسانه و رسیدن یک رسانه (تلفن همراه) به دست همه، شما دیگر با بحران عدم دسترسی یا ناکارآمدی رسانه روبرو نیستید، بلکه باید برای وضعیت جدید باز طراحی انجام دهید.
مشکل دیگری در اینجا بروز میکند که مربوط به رابطهی آدمها با رسانه از گذشته تا کنون و عادت کردن آنها به دریافت پیامها به شکل محدود و نارس است.
در واقع خودِ کاربر پیامی با کیفیت بالا دریافت میکند که میداند باید در ذهنش بخش بزرگی از این پیام را فیلتر کند و فقط اجازهی ورود به بخش بسیار بسیار محدودی از این پیام را بدهد.
این یکجور گرفتاری در گذشته است.
رسانه به روز شده است. همه چیز در وضعیت درست خود برای انتقال پیام با کیفیت بالاتر به مخاطب قرار دارد، امّا تولید کننده و مصرف کننده، پیامی به آن سطح و کیفیت در دسترس ندارد.
بر خلاف توضیحات احمقانهی یک (به ظاهر) استاد علوم سیاسی دانشگاه، ما به عصر اشباع پیامها نرسیدهایم. ما به عصر ناتوانی در انتقال به دلیل نبود مهارت انتقال پیام رسیدهایم. چه در طرف فرستنده و چه در طرف گیرنده.
آنکه پیام را میدهد، مخاطب را درست نمیشناسد، و آنکه پیام را میگیرد دچار یک تمامیتخواهی تاریخ گذشته است.
حالا پیشنهاد من چیست و ارتباطش با عنوان نوشته.
مسئله پرداختن به همذات پنداری است. (با تشکر از شنبهزاده به خاطر یادآوری صحیح بودن همذات پنداری به جای همزاد پنداری. به نظر من هم همذات پنداری بسیار صحیحتر و معنادارتر است تا اینکه بگوییم صرفا از یک مادر زاده شدهاند یا شبیه دو زاده شده از یک مادر نسبت به هم حس میکنند. به خاطر یک نقطه دستگیر شدن هم به نظرم بسیار عالی است! حدّ عدم تحمّل به یک نقطه رسیده. شاید هم یادآوری حقایق جهان به آدمها به یک نقطه بستگی دارد و به مو رسیده...)
ما در برههای از زمان هستیم که به دلیل استفاده از ابزارهای تکنولوژیک، مجبور هستیم به نوعی، در یک کشتی بودن را بپذیریم. منتهی به دلایل تاریخی و فرهنگی ما از همدیگر به شدّت فراری هستیم. آدمهایی عصبانی، به شدّت حساس و تأثیرپذیر و در عین حال با تمایل به رقابت بسیار بالا هستیم.
برای رو در رو شدن با یک ایرانی شما باید پیشفرضهایی را بپذیرید که در سایر ملل تعداد آنها بسیار اندک است. امّا در برابر یک ایرانی شما به یک لیست بلند از آنها احتیاج دارید.
بخش عمدهی این مسئله مربوط به کاهش اعتماد به نفس ایرانیها به دلیل تجربهی شکستهای مصنوعی تحمیل شده و پشت سر هم است. ایرانی دلش میخواست در وضعیت بهتری باشد. اینکه خودش دچار ناپختگیهای ذاتی است و نمیخواهد آن را قبول کند به کنار، یک رژیم ایدهائولوژیک بسیار تندرو و مستبد هم از طریق یک دستگاه سیاسی مبهم دائماً او را در وضعیت شکستهای پیاپی قرار میدهد.
شاید کسی برای رسیدن به جایی عجله دارد و ما از آن بیخبریم.
امّا آنچه میبینم، نهایتاً از بین رفتن اعتماد به نفس و ضربههای اساسی به بدنهی فرهنگی این جامعه است. اینکه شما میخواهید یک لجبازی بسیار سرسختانه را درمان کنید، گاهی ممکن است به مرگ مغزی منجر شود. مطمناً کسی که در پی درمان این لجبازی بدخیم است، به این نکته اهمیت نمیدهد. او صرفاً به فکر ثبت کردن یک پیروزی تاریخی در کارنامهی خود و سربلند شدن در دادگاه عدل الهی در روز قیامت است.
من یک شخصیت عرفانی دارم و در تمام شهودات و سیر مکاشفاتم، هرگز به چنین ساختاری برنخوردم. هر چه دیدم منیّت و بزرگ اندیشیهای تباه و بیحاصل و فرو کردن مردم در رنچ بیپایان به دلیل ارضای این منیّتها بوده است. خروجی ماجرا هرگز به نفع ملّت یا فرهنگ نبوده و گاهی با شکستهای بسیار بزرگ و یا ضربات جبران ناپذیر به پایان رسیده.
و راز هم دقیقاً در این نکته است. تنها کسی از مسیر ویران کننده پیش میرود که خود را جدای از بقیه بداند. کسی که برای خود یک سرنوشت رمانتیک طراحی کند و تمام آسیبهایی که در طول مسیر به دیگران میرسد را هزینهای برای محقق کردن آن سرنوشت منحصر به فرد بداند. بعلاوه فرض کند که این در نهایت به یک نتیجهی مطلوب بسیار بزرگ منتهی خواهد شد.
در واقع،
بُرد - بُرد - بُرد
و این دیدگاه رمانتیک شاید سمّ مهلکی است که من اثرات آن را حتّی در پدر خودم دنبال کردهام. قولهای پنهان دستگاه در سایه به نسلی که از فرط حقارت به آرزوهای بزرگِ غیر عادی پناه میبرد. برای گم کردن سایهی بزرگ آن «هیچ بودن» کشنده، به آیندهی نسلی چنگ زد که میتوانست درخشانترین نسل تاریخ این کشور باشد.
از من میپرسید که چرا اینقدر عصبانی هستم؟ چون من اینها را از درون میشناسم.
--> دوستان عزیز من، نمیخواهم شما را تا ابد اینجا نگه دارم. میدانم که حوصلهی شما هم مانند من محدود است. چیزی که میخواهم بگویم شاید به ذهن هر یک از شما هم بارها رسیده باشد، (مدّعی منحصر به فرد بودن گفتهی خود نیستم) امّا در کانتکستی که ارائه دادم شاید معنای بیشتری داشته باشد.
ایران امروز به دموکراسی احتیاج دارد؛ و دموکراسی از مسیری میرود که ما کمتر با آن آشنا هستیم. دموکراسی به معنای تحمّل کردن کسانی است که ممکن است حتّی ذهنیتی بسیار آشفته داشته باشند. امّا ما برای پذیرش این تفاوتها باید به یک اجماع کلّی برسیم. دموکراسی یک بازی کوچک نیست. دموکراسی به داشتن تصویری بزرگتر از مسیر احتیاج دارد و فهم ضرورت پذیرش این همزیستی مسالمت آمیز.
چیزی که من ارائه میدهم تصویر یک کشتی است. یک کشتی بزرگ که همهی ما «آزادیخواهان» در آن قرار داریم. ضرورت اوّل درک آن، این است که از سوراخ شدن کشتی جلوگیری کنیم.
بنا بر تعاریفی که من ارائه دادم، شناسایی کسانی که به فکر سوراخ کردن کشتی هستند بر شانهی تک به تک افرادی است که آن را میخوانند و درک آنها از مطلب.
شما هستید که حفظ این کشتی و در نهایتا تغییر مسیر آن به سمت بهبودی را ممکن خواهید کرد.
ما در این کشتی در کنار هم نشستهایم. بهتر است کمک کنیم تا هر کسی همراهی در خور حال خود پیدا کند و مفهوم با هم بودن را از طریق یک تصویر جمعی بزرگتر دنبال کند.
رساندن آدمها به وضعیتی که به سوراخ و غرق شدن کشتی رضایت دهند، از فرط بیتفاوتی و شیفتهی روهایای بیانتها بودن است.
نسلی که اینقدر به آن فحش میدهیم گناهی دارد. ما حتی بر سر شناختن گناه آنها توافق نداریم.
و حتّی بر سر معنای کلمهی توافق هم توافق نداریم!
به نظر من ریشهی همهی این خطاها در بازیهای کثیف دوران کودکی است. بازیهایی که از طریق یک نسل بیمار به بعدی منتقل شده.
ما جایی باید این بازیهای بیمار را خاتمه دهیم و بپذیریم که برای بهتر شدن از امروز مسئولیت بر روی دوش ما نهاده شده.
جایی نداریم که به آنجا فرار کنیم. نمیتوانیم بر دوش دیگری بیاندازیم و خودمان پنهان شویم.
ما هستیم و ما! بپذیرید که اگر پنهان شوید، عدّهی دیگری با مهارتهای اندک سرنوشت این کشتی را به عهده خواهند گرفت و شما هم حق شکایت خود را (مانند آنچه بر سر نسل قبل از ما آمد) از دست خواهید داد.
برای این که چنین اتفاقی نیافتد، ما به جای ۱ قدم باید ۲ قدم را یکجا برداریم.
میدانم چنین خواستهای در وضعیتی که از تمام اتفاقات تباه اخیر گذشتهایم کمی زیادهخواهی است، ولی در نظر بگیرید که ما خیلی به تصویری که همهی ما آن را از روز نخست تعقیب میکردیم نزدیک شدهایم.
ما اینجا هستیم. چه دوست داشته باشیم، چه دوست نداشته باشیم. به جای انکارِ بودنمان، سعی کنیم از این فرصت استثنایی درست استفاده کنیم، چون آیندگان فقط حاصل و نتیجهی آن را خواهند دید. بقیهی ماجرا را به تاریخ وا خواهند گذاشت. ما در برابر نسلی که هنوز نیامده و نمیداند اوضاع از چه قرار است، مسئولیم. میتوانیم این مسئولیت را به گوشهای بیاندازیم و راه خود را بکشیم و برویم و ایران بماند برای هر آنکه میخواهد؟..
یا این مسئولیت را با تمام مشکلات و ناتوانیهای مفرط فرهنگی بر دوش بگیریم به ساحل برسانیم.
همهی ما سوار این کشتی هستیم و شمار مدعیان بسیار اندک است. هر چه که در تلوزیون و صدا و سیما میبینید همهی آنچیزی است که در اختیار دارند. امّا ما بیشماریم! حقیقتاً بیشماریم.
فقط کافی است که آن را به رسمیت بشناسیم.
ارادتمند.
پینوشت: یک چیزی را در نظر بگیرید؛
ما دو راه بیشتر پیش رو نداریم. یا پذیرش اینکه در یک کشتی قرار داریم، یا فراموشی. راه دیگری در برابر ما قرار ندارد.
میدانم ناخوشایند است، امّا این، گونهای از جبر زمانه است که باید از عهدهی آن بربیاییم و با خلاقیتی که من از شما سراغ دارم، در صورت برقراری دوبارهی اعتماد به نفس عمومی، کار دشواری نخواهد بود.
با تشکر.