شنود گسترده 👂🏻
مقدمه
یک مطلبی رو بگم. میدانم مشکلاتی به وجود خواهد آورد. باید چیزی رو توضیح بدم که برای خیلیها مشخص خواهد شد هر چیزی هزینهای دارد. این متن برای احیای حق کسانی است که در راه حقیقت جان دادند.
اکتیویست - همکاری - تحت نظر رفتن زندگی – آزادی!
مدّتها قبل، من کمکم حس کردم تمام مکالمات من در تمام شبکههای اجتماعی تحت شنود هست. اتفاقاتی شروع شد، ریزترینش مطرح شدن مطالبی که کاملاً با ذهنیت من همخوانی داشت. و محدود به یک شبکهی اجتماعی نبود. گویی همهی پروفایلها نهایتاً با هم ارتباط دارند.
کمی بعد مقالهای خواندم در مورد اینکه دنیا به نتیجه رسیده، هر کاربری که در اینترنت فعالیت میکند باید دارای هویّت مشخصی باشد.
فشار این مسئله از حدود ۶-۷ سال پیش شروع شد. آن زمان هنوز توافق جهانی در این مورد وجود نداشت. بعضی کشورها دو دل بودند. مسئله کمی بو داشت. کشورهایی که وضعیت تخاصمی با یکدیگر داشتند، گاه واقعی و گاه ظاهری... همهی اینها حس میکردند این مسئله بو دار است. امّا تضمینهای بین المللی داده شد و تا جایی که میدانم از ۴-۵ سال قبل تقریباً تمام کشورها (از جمله ایران) وارد این مسئله شدند.
این مسئله ابتدا به صورت بسیار محدود و فقط برای یک طبقهی بسیار مورد اعتماد امنیتی به وجود آمد. چیزی شبیه به NSA در تمام کشورها به وجود آمد.
همه تلاش میکردند از دیگری عقب نمانند. گویی آمریکا درهای بهشت را به روی بقیهی کشورها (بخوانید قدرتهای سیاسی مستقر) باز کرده بود. کیست که نخواهد از چنین امتیاز بزرگی استفاده کند.
امّا این مسئله در این حد محدود نماند. در واقع در ابتدای راه (همان ۶-۷ سال قبل) این مسئله به صورت آزمایش پیش میرفت، امّا بعد از مدّتی وارد استفاده گسترده شد.
همهی اینها قبل از بولد شدن مسئلهی Wokism و مسائل مربوط به خریده شدن توییتر توسط ایلان ماسک و برملا شدن افتضاحات چپها بود. آن زمان اینستاگرام و متا هرگز تحت فشاری که الان قرار گرفتهاند، نبودند. و البته توییتر و سایره.
در واقع اکثر شبکههای اجتماعی یک لجنزار بود برای اکتیویستها و روابط پنهان.
امّا هر چیزی که رایج شود، کاراییهای دیگری برای آن پیدا میشود. هر چیزی که رایج شود، کمکم رشد میکند و به تمام گوشه و کنار زندگی شهروندان سرایت پیدا میکند.
در زمانی که گفتم (۴-۵ سال پیش) این مسئله به قدری گسترده شد که رسما شروع به تهدید گستردهی آدمها روی پلتفرم تلگرام کردند. بعدها فهمیدم یک راهی برای کنترل آدمها بوده. در واقع آنقدر کثافتکاری میشده که فقط از این راه تلاش میکردند هم کنترل کنند، هم نشان دهند همه چیز را میدانند!
بعدتر متوجه شدم در مورد (دقت کنید) تمام پلتفرمها این مسئله وجود دارد.
و نهایتاً فهمیدم که سیستم عامل گوشیها دارای بکدور هستند. خلاصه که بسته به اینکه شما کجای کار باشید، چقدر مهم باشید. بخشی از چه پروژهای باشید، با چه کسانی ارتباط داشته باشید... کیفیت حسابرسی شما متفاوت است.
این مسئله از همان روز اوّل برای من بسیار سنگین بود. مسئله شخصی نبود. مسئله این بود که دنیایی که من تصور میکردم... دنیایی که من با آن به عنوان کامپیوتر و اینترنت آشنا شده بودم این نبود!
این به هیچ وجه درست نبود. این ماجرا پایان حریم خصوصی در معنای اعلای آن بود. توجیهات تمام کسانی که از این مسئله دفاع میکردند را خواندم و گوش کردم ولی قانع نشدم که ما به چنین چیزی نیاز داریم.
این که عدّهای در پلتفرمهایی مثل اینستاگرام (رسما) پنلهایی دارند و اطلاعات تمام کاربران را در اختیار دارند، برای من به هیچ وجه قابل قبول نبود.
این دستگاه اطلاعاتی، همانی بود که در چند دههی قبل هزاران نفر را به بهانههای واهی سر به نیست کرده بود.
چطور ممکن بود چنین چیزی در چهارچوب دموکراسی و آزادی جای بگیرد.
این مسئله برای من واقعاً عذاب آور بود.
مدّت زیادی هر جا با هر کسی حرف میزدم، این را میگفتم. نظر میپرسیدم. بسیار سرسری از کنار آن میگذشتند. گویی اصلاً مهم نیست عدّهای از ریز زندگی شما خبر دارند. برایم عجیب بود. گفتم شما عقلتان را از دست دادهاید. و زمان گذشت و فهمیدم بحث مثل همیشه بحث منافع است. با نسلی که بزرگ شده بودم، در مدرسه و دانشگاه دیده بودم که تقریباً ۸۰٪ موفقیّتهای آنان از طریق تقلّب به دست آمده. همهشان تقلب میکردند.
به تقلب عادت کرده بودند. مسئله این نبود که کم استعداد بودند یا در فهم مسائل مشکل دارند. بلکه دوست داشتند موانع موفقیت را از میان بردارند و مثل آب خوردن برنده شوند. فکر اینکه باید کسی حقیقتاً آنها را به چالش بکشد برایشان سنگین و اهانت آمیز بود. -> به این میگویند کامپلکس خدا.
مسئله به یک مسئلهی عقیدتی تبدیل شده بود. مردمی که دوست داشتند از قالی پرندهای که سالها حکومت از آن استفاده کرده بود بهره ببرند. بسیار هم شیرین مینمود. امّا اگر تجربهی من در طول تمام زندگی گواه چیزی باشد، این است که به آدمهای متقلب هیچ اعتمادی نیست. حالی که خودت هم بخواهی بخشی از آنها باشی! واویلا! ای جماعت این چه کاری است که میکنید.
--> مگر نمیگویید ما از این ها نیستیم. ما این نیستیم. ما اینشکلی نیستیم. ما اینها را تأیید نمیکنیم؟ اینها با زور آمدهاند. چارهای نداریم...
ای جماعت! این فراتر از چارهای نداریم است. دارید همدست میشوید. عدّهای از شما که ذره ذره وا دادید و در طول زمان با دستگاه امنیتی همراه شدید. عدّهی دیگر هم از در اقتصاد و روابط پشت پرده تبدیل به سرباز شطرنج سیاسی او شدید. امّا این مسئله دیگر فراتر از این حرفهاست! شما همکار حکومت محسوب میشوید.
در ابعاد گسترده، شما همکار حکومت شدهاید.
مگر تاریخ این حکومت را نزیستهاید؟ مگر نمیدانید قادر است چه کارهایی بکند؟
داد و بیدادهای من نتیجهای نداشت. تا آن روز به اندازی کافی در جامعه منزوی بودم. از آن روز بیشتر هم منزوی شدم. حقیقتاً مأیوس کننده بود.
حدود ۱-۲ سال بعد از آن یک موجی شروع شد، (موج زنگ خطر در مورد حریم شخصی) کاملاً احساس میکردم عدّهای در خود وزارت اطلاعات (احتمالاً قدیمیترها و کسانی که هنوز وجدان/پرنسیپ کاری داشتند) به تمام مردم کمکم حالی میکردند که چیزی به نام حریم خصوصی وجود ندارد! در جریان باشید. هشدارها از هزار جا سرازیر شد.
و البته عدّهای که مسخ منافع بسیار محدود و ناچیز بودند، به کلّی نادیده گرفتند. بهانهی آنها این بود:
ما که کار خطرناک و خاصی نمیکنیم.
من از آن روزها تصمیم گرفتم پروندهی تمام مسنجرها و شبکههای اجتماعی را ببندم. از آن روز دقیقاً هیچ چیزی نمینویسم مگر بدانم که دیده و خوانده میشود و دقیقاً از روی این حرفها در مورد من قضاوت خواهد شد.
و البته چیز پنهانی هم نبود. در این مورد هر جا که مناسب میدیدم حرف میزدم. بارها و بارها در موردش پست کردم. بارها از دوستانم شنیدم که 🤷🏻♂️ به ما چه؟ خوب که چه؟ چکار کنیم؟ اصلاً گوش کنند. ببییند. مگر ما چه کار می کنیم؟
هر از چند گاهی میدیدم بعضی از دوستانم که باهوشتر هستند مجبور میشدند کمی تأمل کنند. حس میکردند کسی دارد کارهایشان را پس و پیش میکند و بعضی جاها بی دلیل جلوی راهشان مشکلاتی به وجود میآمد. امّا مسئلهی بقا و اقتصاد و ... باعث میشد نهایتاً فقط روابط آنلاین خودشان را محدود کنند. مرحلهی نهایی این بود که همه به همهی پلتفرمها بی اعتماد شدند.
چه میخواهم بگویم؟ اینکه متوجه نبودید چه کار دارید میکنید. اینکه برای رسیدن به منافعی که حقیقتاً بسیار محدود بودند، آنقدر به این سیستم بی سر و ته نزدیک شدید که عملاً همهی زندگی شما در دست اینهاست!
حالا همهی اینها را گفتی که چه بگویی؟ که چه؟؟!
در حملهی ۱۲ روزهی اسرائیل به ایران، اتفاق بزرگی که افتاد و تقریباً هیچکس متوجه نشد این بود:
همان ضعف امنیتی نرم افزارهای پیام رسان خارجی که NSA ایرانی داشت از آن نهایت استفاده را میکرد، تبدیل شد به بزرگترین حفرهی امنیتی اطلاعاتی! یعنی بخش بزرگی از حکومت که بسیار خوشحال بودند از اینکه قدرت مطلق مسلّط بر زندگی مردم هستند، از جایی که شب و روز از آن استفاده میکردند ضربه ای خوردند که مثال نداشت!
چه اتفاقی افتاد؟ انتقام میخواستند. انتقام!
امّا رهبر سیاسی معنوی آنها آیا میتوانست انتقام مورد نظر آنها را تأمین کند؟ نه!
بنابراین تحقیر بیسابقهای بر روی اینها انجام شد...
تحقیری که باید یک جایی سر باز میکرد. نهایتاً هم سر باز کرد. میپرسید کجا؟ جایی که کمتر کسی انتظار داشت.
برای منی که خارج از این ماجرا بودم، این مسئله اصلاً مطرح نبود. من همهاش به این فکر میکردم که چرا و چطور اینقدر سریع و گسترده اینهمه آدم شناسایی شد و چطور چنین قتل عام گستردهای (و با این غرور و تکبّر ...) انجام شد!
--> میدانی چطور؟ از همین مسئله استفاده کردند!
از این شنود گسترده! از چیزی که خودِ شما مشغول بهرهبرداری از آن بودید. خیلی شیرین.
امّا انگیزه چه بود؟ انتقادم جنگ ۱۲ روزه! انتقام از کسانی که در توییتر به این هزینهای که بر این قشر وارد شده بود خندیده بودند. قشر متوهّم، خود بزرگبین... در راه مقدّس و رسیدن به چیزی بسیار بزرگ که کسی درکی از آن ندارد.
خصوصیات اخلاقی اینها را ببینید... حالا فکر کنید با اینها سر یک میز نشستهاید.
اینها به چه چیز مشهورند؟ به تقلّب! به سوء استفاده! به اینکه نتیجه را نمیپذیرند.
به اینکه نق میزنند و همه را مقصّر جلوه میدهند و هر جا که جهانبینیشان کم آورد بقیه را قربانی میکنند!
شما رضایت دادید با اینها سر یک میز بنشینید...
فکر میکنید آخر چه میشد؟
زورش به اسرائیل که نرسید! برای حفظ جایگاه خودش در بین اطرافیان،
به آنها گفت شما دشمن نیابتی هستید. میتوانند از شما انتقام بگیرند!
آنچه میخواهم بگویم این است:
این ۹۰٬۰۰۰ جان از دست رفته، تاوان همنشینی با اینها بود. که یاد بگیرید که نمیتوانید با هر کسی سر یک میز بنشینید. که اگر کم بیاورند شما را مثل چهارپایان سلّاخی میکنند.
این ۹۰٬۰۰۰ جان، درسی بود ابدی و ازلی برای هر کسی که فکر میکند پر رویی به سبک ارتجاع سرخ، برای او بهروزی و ثروت و آرامش به بار میآورد.
وقتی با حیوان درّنده سر یک میز مینشینید، یکجایی تصیم میگیرد که شما اضافی هستید.
و در آن روز، مطمئن باشید، با چهارپا برای او فرقی نخواهید داشت.
نمیشود شعار انسانیّت داد و با فرقههای ارتجاعی شب و روز معامله کرد. زرنگی کردید و پاسخ تاریخ را گرفتید.
اگر هنوز به دنبال این هستید که ببینید، آیا تقصیر خودِ شما بود؟ بله! دقیقاً تقصیرِ خودِ شما بود.
تقصیر شما بود که یک حرفی میزدید و کار دیگری میکردید. و اگر هم چارهای نداشتید، به این رضایت دادید که در ابعاد گسترده این عمل دارای شایستگی اجتماعی شود.
چیزی که امثال من با همهی زندگی و جوانیشان هزینه دادند تا زیر بار نروند.
این بچهها هزینهی نفهمی و سیاهروزی را پرداختند که شما با آرامش و رواداری این قشر ارتجاعی و تندروی مذهبی به آن اجازهی رشد دادید. با آنها به خاطر منافع همنشینی کردید.
سالهای سال تبعیض را با بهانههای آشغالتر از آشغال توجیه کردید.
و تعجب میکنید که با فرزندان شما مثل زباله رفتار کردند؟؟
انگشت اشاره را فقط به خودتان بگیرید. شما تصمیم گرفتید با هیچِ امامِ هیچها همراه بشوید.
اینکه سالها خواست نسل ما را مسخره کردید که دیگر تقصیر آنها نیست؟ یا هست؟
یا شاید شما هم از آنها هستید؟
اگر هستید خودتان را درست کنید.
رفقا و همنسلان کثافت خودتان را پشت درِ فردای ایران بگذارید.
به استعمال کثافت ج.ا پایان بدهید!
شما مقصرید، چون با اینها سر یک میز نشستید.
شهیدان راه شرافت، لکّهی ننگ همنشینی شما با اصحاب سیاهی را برای همیشه پاک کردند!
راهشان جاویدان.